من دربارهی یلدا بهعنوان یک «شب» حرف نمیزنم؛ یلدا برای من یک وضعیت اجتماعی است.
وضعیتی که هر سال تکرار میشود تا به ما یادآوری کند جامعه دقیقاً کجای خودش ایستاده است.
در جامعهای که رابطهها فرسودهاند، آیینها یا به نمایش تبدیل میشوند یا به کارکرد اصلیشان بازمیگردند. این یک قانون نانوشتهی اجتماعی است: هرچه گفتوگو سختتر میشود، نمادها پررنگتر میشوند. اما پررنگشدن همیشه به معنای معنا نیست.
یلدا امروز در میانهی همین دوگانه قرار دارد. از یکسو، فشار رسانهای برای «شاد نشان دادن» و بازنماییِ خوشبودن؛ از سوی دیگر، نیاز خاموش جامعه به مکث، تماس انسانی و بازتعریف فاصلهها. مسئله این نیست که کدام را ترجیح میدهیم؛ مسئله این است که کدام را آگاهانه انتخاب میکنیم.
آنچه اغلب نادیده گرفته میشود، این است که سادگی در زمانهی پیچیدگی، ضعف نیست؛ یک کنش فرهنگی بالغ است. جامعهای که خسته است، بیش از هیجان، به تنظیم نیاز دارد. تنظیم رابطه، تنظیم انتظار، تنظیم تصویر از خود و دیگری. یلدا اگر معنا داشته باشد، دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند.
وقتی از «دل دادن به یکدیگر» صحبت میکنم، منظور یک احساس رمانتیکِ مبهم نیست. این یک سازوکار اجتماعی مشخص است:
توان شنیدن بدون داوری، ماندن بدون پروژه، و بودن بدون نمایش. جوامعی که این توان را از دست بدهند، دیر یا زود وارد چرخهی سوءتفاهم، خشم و انقطاع میشوند؛ حتی اگر آیینهایشان پرزرقوبرق باشد.
امیدی که میتوان از یلدا بیرون کشید، امیدِ ناگهانی یا تزئینی نیست. امید، در اینجا، تصمیم آگاهانه برای ادامهی رابطه در دل ناپایداری است. نه خوشبینی سادهلوحانه، نه انکار واقعیت؛ بلکه انتخابی جمعی برای کمکردن فاصلهها، هرچند موقت و کوچک.
این متن قصد تجویز ندارد. نه میخواهد حال کسی را بهتر کند، نه نسخه بدهد.
فقط یک پرسش مرکزی را جلوی ما میگذارد:
یلدا را برگزار میکنیم،
یا از آن برای بازسازی رابطهای استفاده میکنیم که جامعه سخت به آن نیاز دارد؟
صدیقه غریبی









