ساقیا بده جامی، زان شراب روحانی
تا دمی برآسایم، زین حجاب ظلمانی
طرهی پریشانش، دیدم و به دل گفتم
این همه پریشانی، بر سر پریشانی
بیوفا نگار من، میکند به کار من
خندههای زیر لب، عشوه های پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی
خانه دل ما را، از کرم عمارت کن
پیش از آن که این خانه، رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را، جز بلا نمیشاید
بر دل بهایی نه، هر بلا که بتوانی









